محیامحیا، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

محیا یعنی تمام زندگی

خدایا مثل همیشه خیلی دوستت داریم

خدایا به خاطر تمام نعمتهایی که به مادادی شکر صبح باران شدیدی می آمد همه جا ترافیک من و محیا هم توی ماشین توی ترافیک آهنگ گوش میکردیم و از باران لذت میبردیم باهم در مورد باران صحبت کردیم اینکه باران از کجا میاد چه جوری میاد و میاد تا همه جا سرسبز بشه و هوای آلوده تهران تمیز بشه و اکسیژن زیاد بشه و همه بتونند راحت نفس بکشند و سالم باشند تازه چندتا نفس عمق هم کشیدیم و خدا را بخاطر باران شکر کردیم     ...
7 آبان 1390

ای بهترین آرزو خدا تو رو به من داد.....

امروز هم رفتیم زیارت عاشورا محمدرضا و روژین هم اونجا بودند بعد هم جلوی مهد تاب و سرسره سوار شدند و رفتند مهد خدایا محیا را به تو می سپارم دایم از خنده لبانش لبریز..... دامنش پر گل باد............................................   ای صمیمی... ای دوست.... گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می ایی... دیدنت حتی از دور اب بر اتش دل میپاشد... بقیه در ادامه مطالب انقدر تشنه دیدار توام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم...... دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم... و دل من به نگاهی از دور طفلکی میسازد.... تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم... من صمیمانه به یادت هستم... ...
4 آبان 1390

2/8/90

امروز صبح هم با محیا رفتیم زمین چمن وکلی توپ بازی کردیم و قراره امروز عکاس بیاد و از بچه ها عکس بگیره  من هم توی دفتر محیا نوشتم که چند تا عکس هم از محیا بگیرند امیدوارم عکسهای خوبی باشه
2 آبان 1390

بدون عنوان

سلام امروز صبح من و محیا بدون بابای محیا دوتایی اومدیم سر کار سوار ماشین که شدیم باباش یه رانی داد به محیا که توی راه بخوره من که حواسم به رانندگی بود یهویی دیدم محیا همه رو ریخته  و تمام لباساش خیس شده هوا هم که خیلی سرد بود. با کلی زحمت لباساشو عوض کردم و خواستم ببرمش مهد که محیا گفتش نمی خوام برم مهد میخوام برم خونمون پیش بابایی، تنهاست با خودم آوردمش سرکار دو سه تا کارتون برنارد و گوسفند زبل گذاشتم نگاه کرد و بعدش گفت میخوام کتاب بخونم دو سه تا هم مجله کودکان آوردم اونا رو که نگاه کرد خوشش اومد گفت میخوام ببرمشون مهد به بچه ها نشون بدم با هم رفتیم مهد دیدیم خاله ها دارند اتاق رو تزئین میکنند گفتند تولد آوا است محیا ه...
1 آبان 1390